محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3291
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شعر را به تمثيل خواند بدانستم كه مىخواست به تو بگويد كه آنچه را مىخواستى به او بفهمانى دانسته و پيش ابن مطيع نخواهد آمد . » گويد : اما انكار كرد كه چنين مقصودى داشته است . به دو گفتم : « قسم ياد مكن در بارهء تو و در بارهء او چيزى كه خوش نداشته باشيد نخواهم گفت . معلومم شد كه تو با وى وى شفقت دارى و آنچه را كه انسان نسبت به عموزادهء خويش به دل دارد نسبت به وى به دل دارى » گويد : پس ، پيش ابن مطيع رفتيم و بيمارى مختار را به او خبر داديم كه باور كرد و از او غافل ماند . گويد : مختار كس به طلب ياران خويش فرستاد و بنا كرد آنها را در خانه هاى خويش فراهم آرد كه مىخواست در ماه محرم در كوفه قيام كند . گويد : يكى از ياران وى از طايفه شبام كه مردى سخت معتبر بود به نام عبد الرحمن پسر شريح برفت و سعيد بن منقذ ثورى و سعر بن ابى سعر حنفى و اسود بن جراد كندى و قدامة بن مالك جشمى را بديد كه در خانه سعر حنفى فراهم آمدند آنگاه حمد خدا گفت و ثناى او كرد و سپس گفت : « اما بعد ، مختار مىخواهد ما را به قيام وادارد ، با وى بيعت كردهايم و نمىدانيم كه ابن حنفيه او را سوى ما فرستاده يا نه . بياييد سوى ابن حنفيه رويم و آنچه را مختار با ما گفته و سوى آن دعوتمان كرده با وى بگوييم اگر اجازه داد كه پيرو او باشيم ، پيرو او مىشويم و اگر منعمان كرد از او كناره مىكنيم . به خدا روا نيست كه چيزى از كار دنيا را از سلامت دين خويش بيشتر بخواهيم . » گفتند : « خدايت قرين هدايت بدارد كه صواب آوردى و توفيق يافتى ، اگر مىخواهى برويم . » گويد : پس اتفاق كردند كه همان روزها بروند . پس برفتند تا پيش ابن حنفيه رسيدند . پيشوايشان عبد الرحمن بن شريح بود . وقتى پيش ابن حنفيه رسيدند از حال